|
پهلوان زنده راعشق است !!!
|
میلیونهاسال است که گلهاخارمی سازندوبا این حال گوسفندها آنهارا می خورند وحالا آیا این
جدی نیست که ما سعی کنیم بفهمیم که چرا گلها این همه زحمت می کشندتاخارهایی
رابسازند که هیچ وقت به هیچ دردی نمی خورند؟ آیاجنگ گوسفندان با گلها جدی نیست؟
....... واگر من گلی را بشناسم که در دنیافقط یکی از آن گل باشد و آن هم درسیاره من وجود
داشته باشدودرهیچ جای دنیا یافت نشود آنوقت گوسفندی بیاید وبی آنکه بداند چه می کند یک
روز صبح آن را یک لقمه چپش کند مهم نیست؟
این هم یه عکس از روستایی که من توش درس میدم

چندروز پیش این مطلب روخوندم از خاطرات فریدون فروغی:
.....كوله پشتي را برداشتم،سواراتوبوس شدم ورفتم.نيمه شبي بود،بين راه بوديم.وسط
بيابان ،ناگهان حسي به من گفت:پياده شو! ديدم نور كم سويي در آن دوردستها سوسو
مي زند.مثل اينكه دهي بود.دلم به من ميگفت: پياده شووبه سوي آن نوربرو!الان
بايدپياده شوي وبه آن سمت بروي.شايدحقيقت راآنجاپيداكني،اماعقلم به من مي
گفت:الان ساعت سه بعد ازنيمه شب است.بيرون تازانودربرف فروخواهي
رفت.امكان دارد گرگها توراتكه تكه كنند،نرو! ومن به حرف عقلم گوش كردم وپياده
نشدم واتوبوس همچنان رفت.يك ساعت بعدچنان غصه اي وجودم را فراگرفت كه
داشتم ديوانه مي شدم.احساس پشيماني عجيبي داشتم.مدام ازخودم مي پرسيدم:چراپياده
نشدم؟ ساعاتي بعد كه هوا روشن شد به راننده گفتم نگهدار.يك ماشين ديگرگرفتم
وبرگشتم.رسيدم به همان جايي كه بايد پياده مي شدم.پياده شدم وبه طرف آن ده حركت
كردم،اماديگرآن حس به من دست نمي داد.ديگردلم نمي گفت برو!آن زمان كه بايدبه
حرف دلم گوش مي دادم،ندادم.
پ ن۱:یه وقت فکرنکنین دلم گرفته ها. اصلا هم اینجوری نیست.
پ ن۲:دو چشم سیاه داری/ دوتا موی رها داری.............
· امسال 6 تا كلاس سوم دارم. يعني از اول هفته تا آخر هفته ،بايد يه مطلب رو 6 باردرس بدم. اين خوبيش اينه كه تو يه سال به اندازه 6 سال تجربه پيدا ميكنم و بديش هم اينه كه روزاي آخر هفته فقط طوطي وار درس ميدم ، طوري كه خودم هم نميدونم چي ميگم.
· اعتراف ميكنم كه يكي از دلايل معلم رياضي شدنم علاوه بر علاقه به تدريس اين بود كه فكر ميكردم حقوق معلماي رياضي خيلي بيشتر از ساير معلماست، ولي الان فكر ميكنم كه چه زجري ميكشن معلماي رياضي. به نظر من وقتي يه سال درس ميدم واسه استراحت كردن سه ماه خيلي كمه.يكي از دلايلي كه بعضي وقتا نمي رسم آپ كنم هم همين خستگيه.( آره ميدونم اگه عشق وعلاقه باشه نبايد خسته بشم، ولي خوب چيكاركنم منم آدمم)
· مدرسه هميشه براي من يادآور روزهاي ترس و گريز است . روزهايي كه معلم سر كلاس درس دفتر كلاس را ورق مي زد و اسمي را براي درس جواب دادن انتخاب مي كرد و من روي نيمكت كلاس آرام و قرار نداشتم ، خدا خدا مي كردم اسم مرا نخواند، نگاهي كه به هم كلاسي هايم مي انداختم آنها هم داشتند خداخدا مي كردند. معلم اسم مرا مي خواند و من مثل هميشه لرزان و با ترس پاي تخته سياه مي ايستم و در ذهنم مي آيد، امروز قرعه به من افتاد و بعد فكر مي كنم كاش زنگ تفريح به صدا در بيايد. ولي روز معلم يك چيز ديگر بود. از اول صبح به عشق اينكه امروز معلم ها شادند و كلاسي برپا نخواهد شد مدرسه مي رفتم و سعي مي كردم به فردايش فكر نكنم و اما معلم ها آن روز خوشحال بودند ولي روز بعد... هميشه فكر مي كردم روز معلم گريزي است از يك روز درسي سخت ولي بعدها فهميدم روز معلم ، روز تمام معلماني است كه با جان و دل به بچه ها درس زندگي مي دهند نه درس جغرافي و تاريخ و... اما امروز بعد از ساليان سال پشت نيمكت نشستن به مدرسه مي روم تا حرف هاي معلمان را درباره روز خودشان بشنوم .
امروز واسه من دوتا مناسبت داشت .
اول اینکه تولدم بود ودوم اینکه اول مهر بود وشروع یه سال کاری دیگه.
در مورداولي که البته کسی بهم تبریک نگفت، به غیر از خواهرم که با یه پیام بهم تبریک گفت. والبته یه دونه هدیه هم از یه عزیزی گرفتم که نمیخواد اسمی ازش به میون بیاد ( حال کنید از این آدمهای خیر)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سر ایستگاه منتظر ماشین بودم که به طور اتفاقی چند تا دانش آموز رو دیدم که داشتن در مورد شروع مدارس با هم صحبت میکردن ، از شما چه پنهون یه حرفای بدی هم در مورد معلما میزدن که مثلا باز مدرسه ها شروع شدواین معلمای .......... باز میگن که اینجوری باشید، اونجوری باشید( عین جمله ها رو نمیگم.)
با خودم فکر کردم اگه رفتم سر کلاس اون جمله هارو نگم تا لااقل شامل اون حرفای بچه ها نشم.!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امسال برخلاف سالهای پیش، که اکثر کلاسهامو توی روستا میگرفتم، بیشتر کلاسهامو توی شهر گرفتم که علتش هم مشکلات رفت وآمد وگرونی کرایه هاست.
........... امروز توی یه مدرسه غیر انتفاعی کلاس داشتم.مثلا جلسه اول بود ومعارفه. گرم صحبت بودیم که یهو موبایل یکی از بچه ها زنگ خورد. .... پسره گفت آقا اجازه بابام بود، بهش یه هفته مهلت دادم که برام گوشی ان ۷۳ بگیره آخه ديگه خسته سدم از دست این ۵۳۰۰
.......... بی اختیار به یاد دانش آموزای پارسالم افتادم، بیچاره ها اکثرشون کتابا رو توی پلاستیک میذاشتن وبه مدرسه میومدن، خیلی ها هم کش میبستن به کتابا، از یه کلاس سی نفری شاید فقط ده نفرشون پرگار داشتن.
من مطمئنم که مجتبی (دانش آموز روستایی من) تا آخر عمرش هم نمیتونه گوشی ان ۷۳ بخره (یا شاید حتی نبینه). ولی من خنده های اونو با یه دنیا هم عوض نمیکنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیستی کم نه از آینه نه حتی از ماه
که به دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه
وای که من چقدر دیوونه ی فاضل نظری ام با این شعر هاش